سه ماه ننوشتن... نمیدونم چرا...ولی دیگه نوشتنم نمیاد... یه زمانی نوشتن تنها چیزی بودکه آرومم میکرد...نوشتن توی وب..رو کاغذ ...رو دیوار یا ... هر جا که گیر میاوردم...اما خیلی وقته که هیچ جا واسه خود خودم ننوشتم..! دلیلشم اصلا بی حوصلگی یا احتمالا افسردگی مزمن نیست.میخوام تعطیل کنم اینجا رو ولی حیفم میاد ... بعضی از نوشته های ثبت شده پاک بشه و از یادم بره.. اما بعضیاشم اگه میشد آتیش میزدم! 
تعطیلات....کار... تعطیلی مطلق درس و دانشگاه.... چند تا عروسی که شدیدا خوش گذشت...امااا....... گذشتن ۱۵ روز از رفتن یه موجود دوست داشتنی ... دیگه هیچ مادر بزرگ و پدربزرگی ندارم.......................................... مامان بزرگ خوبم....مسافر به مقصد رسیده .... دیگه سفر به اون شهر گرم و کویری بدون امید به دیدن تو دوست داشتنی نیست....اینبار وقتی رسیدیم هیچ کس نگفت الهی قربونت برم مادرجون اومدین بالاخره...خوش اومدین....هیچ کس نگفت...فقط جسم نحیف و سرد تو بود .با چشمای بسته که باید باهاش خداحافظی میکردیم...... اینبار موقع برگشتن هیچ کس به گرمی تو بدرقه مون نکرد...هیچ کس تنقلات همرامون نکرد... هیچ کس به زن عمو نگفت واسه بچه هام آینه قرآن درست کن ... هیچ کس به بابا نگفت قربونت برم مادرجون دوباره زود بیاین..... خلاصه که اینباراومدن و برگشتنمون پر از غربت بود که دیگه باید بهش عادت کنیم ..... با اینکه همیشه دوربودیم از هم اما ... جای خالیت واسه همیشه همینجا کنارمه ........ واسه آمرزشش دعا کنید............... |